عشق فسقلی من و پاییز 94
امروز که دارم برات این مطلب میذارم 19/09/1394 هست و شما دقیق 3 سال و 3 ماه و 3 روز داری. عزیزدلم حسابی بزرگ شدی و قد کشیدی و ماشالـــــــــا شیطون و بازیگوش شدی از همه مهمتر خیلی باهوشی گل قشنگم.
رفتیم توی باغ بابا صفر اونجا پاییز که میشه برگ درختا میریزه. رفته بودیم باغ بابا صفر یهو اومدم دیدم روی زمین روی برگا خوابیدی

اومدم یه عکس ازت گرفتم همینجور که رو برگا خوابیده بودی یهو چشمای قشنگتو باز کردی.![]()

وروجک تو اصلا خواب نبودی به من کلک زده بودی که خواب هستی. شیطووووون از منم بیدارتر بودی



رفتی سراغ برگای خشک که ریخته بودن روی زمین و حسابی باهاشون بازی کردی میریختی بالا، پخششون میکردی اینور اونور . 



یه عالمه بازی کردی و برگا رو پخش کردی اینور و اونور . بعدش خسته شده بودی و همونجا رو زمین نشستی بهت گفتم چیکار میکردی گفتی بازی کردم
گفتم حالا چرا نشستی گفتی خسته شدم دیگه خب ![]()
من قربووووووون تو برم عزیزم


عشق فسقلی من و پاییز 94
